تبليغاتX
تنفس
 
تنفس
 
 
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات..
 

سلام!

حال همه ی ما خوب است

ولی تو باور نکن...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:5  توسط حامد حضرتی  | 



دلم گرفته برایت زبان ساده ی عشق است

سلیس  و  ساده  بگویم  دلم  گرفته  برایت



 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:38  توسط حامد حضرتی  | 

با کلی تاخیر سلام!


یک خراب آباد دل در سینه دارم مال تو

آخرین  دار  و  ندارم  عیدی  امسال  تو

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:10  توسط حامد حضرتی  | 
 

 

تو که باشی

باران که بیاید

رنگین کمان را هم داریم

دریغا که دیگر

خورشید از آسمان نقاشی های کودکانه ام

پاک شده

 

ح.ح

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:54  توسط حامد حضرتی  | 


هر شب من بدون تو يلدا ست

امشب را لو رفته ايم

و دشمنان خوني ما جشن گرفته اند


ح.ح

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:17  توسط حامد حضرتی  | 


این روزها

از نطفه ی بالغی که در تخمی

انتظار پرنده شدن را می کشد

بیشتر منتظرم

بیشتر مضطربم

و بیشتر

احساس تنهایی می کنم

و خودم را

کمتر از آنچه که هستم می بینم

ح.ح

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 10:16  توسط حامد حضرتی  | 


آدم اگر آدم بود

هوای حوا برش نمی داشت و

اینگونه

زمین گیرمان نمی کرد...


ح.ح

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:36  توسط حامد حضرتی  | 
 

 

عاشق فرشته ای چون تو شدن

این پیامدها را هم دارد

باید می دانستم

فرشته

         عشق را

                     نمی فهمد...

ح.ح

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:8  توسط حامد حضرتی  | 
 

 

کیک رو دست مانده ی تولدش را

روی سینه ام گذاشتم

چاقو را برداشت

همیشه برای اجرای عدالت

چاقو لازم است

چاقو را گذاشت

تا به سینه ام اصابت نمی کرد

کار به انجام نمی رسید

 

زخمی به روی سینه ی من

مردی مردد است و

مرد دیگری که من باشم

                               گریان

مادری

بین زمین و زمان

معلق است و

کودکی

بر جنازه من

به شادی می نشیند

 

دستم را روی حافظ می گذارم

قسم می خورم

که دیگر هیچ داستان عاشقانه ای را

آغاز نکنم

وقتی که یقین پیدا کرده ام

که هیچ کدامشان

پایان خوشی ندارد

از این پس

مرده زندگی می کنم

مرده راه می روم

مرده غذا می خورم

ولی عاشق نمی شوم

راستی تا یادم نرفته

که از یادم نمی رود

باید بگویم:

حتی اگر بخواهم

تو را

هرگز

نمی توانم

فراموش کنم..

ح.ح

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:1  توسط حامد حضرتی  | 

دنیا دیدنی های زیادی دارد

قبول

ولی نه برای آن که

تو را از چشم من دیده باشد

نمی دانم

نمی دانم..

اصلا من از اول از این بازی قایم باشک

بدم می آمد

از همه ی بازی های کودکانه

به جز عمو زنجیر باف

که دستمان را به دست هم می دادیم

حتی از زمانی که بابا

با صدای غرش هر حیوانی می آمد

حتی از زمانی که درس می خواندیم

درست مثل همین الان

که شب است و

ماه من پشت ابر است

نمی دانم

نمی دانم..

یا این مردم احمقند

که فقط سالی یک بار

به دنبال ماه می ګردند

یا من که همیشه به دنبال توام

برای من فرقی نمی کند

چه ظریف و ملیح باشی

چه بدر کامل

مانند بذری به سینه ام

سبز می خواهمت

ولی به ګمانم

جغدها از همه ی این مردم

عاقل ترند

که فقط

زمانی که تو هستی 

دنیای دور و برشان را می بینند

می خواهم ببینمت

همین الان

همین حالا

با چشم های همیشه بسته ام

می خواهم استشمامت کنم

بشنومت

بخوانمت

لمست کنم

و در تو فریادم را سکوت کنم..

ح.ح

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 8:42  توسط حامد حضرتی  | 

دل تنګ تر از همیشه دل تنګ تو ام

دیوانه ی  آن  صدا  و  آهنګ   توام


آب است به دست مهربانت حتی

بګذار  و بیا که من فقط لنګ تو ام

ح.ح

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 10:6  توسط حامد حضرتی  | 


می ترسم یکی از همین روز ها

از خواب بیدار شوم

و تو نباشی

و یا

    تو

       تو نباشی

و یا

    من

           من نباشم

یا تو برای من نباشی

اصلا می خواهم من نباشم...

ح.ح

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 8:51  توسط حامد حضرتی  | 

از همان اول که مجذوبت شدم

غرق در چشمان مرطوبت شدم


آمدم فتحت کنم اما ببین!
اینچنین مبهوت و مغلوبت شدم

تا تو با آغوش بازت آمدی
با تو پیوستم و مصلوبت شدم

باز گاهی پرسم از خود خوب من!
من هم آیا نیز محبوبت شدم

ایستادم همچو بیدی پیش تو
با سری افتاده مجذوبت شدم
ح.ح

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 8:37  توسط حامد حضرتی  | 


با آمدنت دوباره پر می گیرم

هرچند ز رفتنت همی دلگیرم


دانی که زآمدن    و رفتن هایت

هر بار که زنده می شوم می میرم؟

ح.ح





 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 23:48  توسط حامد حضرتی  | 
 

 

نه!

پیر نباید شده باشم

چرا که من

تازه با تو متولد شده ام

بی شک

             باید

                    جوان تر شده باشم

ولی نمی دانم

چرا احساس می کنم

از وقتی که حافظه ام بر گشته

گمان می کنم

که در قلبم باطری گذاشته اند

گمان که نه

یقین دارم

چرا که در این لحظه

نیاز دارم که شارژ شوم

هم خودم

و هم باطری قلبم

با بوسه های زنجفیلی و

نگاه معجزه آسا و

آغوش گاه آرام و گاه مواج تو

دیر نکنی که ...

ح.ح

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 11:57  توسط حامد حضرتی  | 
 

جای خالی تو را

در همه جا احساس می کنم

و جای خالی خودم را

فقط در یک جا...

ح.ح

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 11:50  توسط حامد حضرتی  | 

 

 

روبروی آیینه که می ایستم

تو را می بینم

که داری مرا نگاه می کنی

دریغا که هرگز

نتوانسته ام

آنگونه باشم

که تو می خواهی..

ح.ح

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:57  توسط حامد حضرتی  | 

 

 

هم دهقان ییر شریف

و هم صیاد شرور

هر دو بر روی زمین دانه می پاشند

و سال هاست

آنچه را که می خواهند

برداشت می کنند..

ح.ح

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:54  توسط حامد حضرتی  | 


دیوانه و بت پرست و مجنون دل من

هم قاتل و هم همیشه مظنون دل من


بعد از تو دگر چگونه سر باید کرد ؟

یک عمر همیشه غرق در خون دل من

ح.ح

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 8:23  توسط حامد حضرتی  | 


زیبا و قشنگ و نازنینم که تویی

تنها گل ناز سرزمینم که تویی


یک عمر ز من سوال کردی که کیم

من گمشده در توام همینم که تویی

ح.ح

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 8:10  توسط حامد حضرتی  | 


تو!

لقمه ای بزرگ تر از دهان منی

پای من

برای کفش های تو کوچک است

روحت را در کالبدم

فشرده نمی خواهم

و من

بی رحمانه خرسندم

که لای استخوان های قفس سینه ام

اسیر شده ای

اگر دلت می خواهد و

دلت می آید

می توانی با اولین فریاد شادی

از دهان این غار شرجی

بگریزی

ولی من

دیگر هرگز نمی توانم

نام هیچ پرنده ای را فریاد بزنم...

ح.ح

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 19:53  توسط حامد حضرتی  | 
من نه آنم که تو گویی و
نه آن کس که تو پنداری و
با ما همه ی عمر نشینی
من همینم
که یقینم
من همینم که نه از بوی تو چیزی به مشامم
نه نشسته
و نه
هرگز که تو پنداری و با ما بتوانی
به تو سوگند
که این من که بینی
همه از روی ریا با تو و چون تو
ولی انگار نه
گویی
به خدا من نه از این "من" که خودم باشم و هستم
آکهم آه چه باید بکنم
من همینم
که به یک عمر
مقابل که نه
در پیش تو بنشستم و
از تو
به اندازه ی یک جرعه که شاید نه و
شاید که بلی
آه..
همینم که ببینی و
همینم که ندانم
که ندانم
و نه خواهم که بدانم...
l

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:14  توسط حامد حضرتی  | 


شیرین تر از این نیست شبی با تو نشستن

از عشق سخن گفتن و از درد گسستن


یک لحظه نشد یاد تو در ذهن نباشد

یا نقش تو بر سینه ی من نقش نبندد


دیوانه تر از پیش شدم بیش تر از این ؟

وقتش نرسیده است که باشیم تو تسکین ؟


آواره ی این کوی و خیابان شدم امشب

از خویش خود انگار گریزان شدم امشب


آخر تو ببین ! بی تو چه توفانی ام امشب

آخر تو ببین ! بی تو چه بارانی ام امشب


آخر تو ببین ! بی تو پریشانی ام امشب

آخر تو ببین ! بی تو خروشانی ام امشب


من از تو فقط یک نظر ..آخر کرمت را..

از دور فقط لحظه ای آخر ..حرمت را..


از دور فقط گاه به گاهت خبری شد

بعدش دگر عمرم همه از بی ثمری شد


باشد تو بپوشان رخ زیبای خودت را

بر من مده هرگز تو نشان جای خودت را


آن زمزمه ی گاه به گاهت چه شد امشب؟

این شیفته ی چشم به راهت چه شد امشب!


فردا که رسد از پی این شب اثرش را..

این عشق سماعی نظری بر بصرش را..!


امشب که نبودی شبی از عمر هدر شد

این گونه شبم روز شد و روز دگر شد

ح.ح


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 23:20  توسط حامد حضرتی  | 


می دانم..

می دانم..

که اگر زیاد تشنه بمانی

نباید زیاد

آب بنوشی

ولی بدان که

دست خودم نیست

عطش دارم

عطش


آخر من

این همه سال

اینجا کنار همین سرو

...

آن روز ها نهالی بود

او به من تکیه می کرد

حالا....

من که دیگر

پای ایستادن ندارم

بال پرواز هم


بگذریم

قرار آینده

با کدام شهاب

از مقابلم عبور می کنی؟

با کدام رعد و برق

شبم را روشن می کنی؟

با کدام عطسه

میخکوبم می کنی؟


سهم کمی از تو دارم

این لقمه ها

من حریص را

سیر نمی کند

فقط بوی سیرش آزارم می دهد


بوی انتظار

 از بوی سیر دهان چاه فاضلاب زمان

فجیع تر است

حتی اگر

مجبور به بیرون روی باشی

ترجیح می دهی

بترکی...

ح.ح

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 3:12  توسط حامد حضرتی  | 


هر چه بیشتر

شیفته ی دیدنت می شوم

بیشتر چهره می پوشانی


هر چه بیشتر

چهره می پوشانی 

بیشتر

شیفته ی دیدنت می شوم

بچرخ تا بچرخیم

من که کم نمی آورم

می خواهم

بینهایت را تجربه کنم

فقط

تو اگر کم آوردی

جان من از خر شیطان پیاده شو

من

خودم به آغوش

تا هر کجا که بخواهی

می کشانمت....

ح.ح

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 3:6  توسط حامد حضرتی  | 


از کجای قصه با منی ؟ بگو ! بگو !

مو به مو برای من بگوی ! مو به مو


خاطرم که نیست نیمه راه آمدی؟

با کدام آه سینه آه ! آمدی ؟


نیمه راه آمدی ولی ز نیمه راه...

نه..نه..نمی روی  نمی کنیم اشتباه


من از آن گذشته ام نمی توان ببین !

راه را نمی دهی به من نشان ؟  ببین!


کار من از آن گذشته با اشاره نه

دست های من بگیر ! استعاره نه


من به جز به چشم های تو   به هیچ چیز

اعتماد نه  نمی کنم به عقل نیز


دل که بی ریا صاف مثل آینه است

راست گویدم چرا که هست مست مست


گویدم که دوست دارمت که دوست اوست

هر چه دل بگویدم همان همان نکوست

ح.ح


 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:1  توسط حامد حضرتی  | 


بیا نبض من را بگیر و برایم بخوان

که زیبا شود ساز و آوازک توامان


بیا تا برقصیم و رقص سمایی کنیم

تو دریا شوی و منم آبی آسمان


بیا عاشقی را دوباره به اوجش بریم

به دنیا نشانش دهیم و به خلق جهان


خودم را به دریای پنهانی دل زدم

فقط گیس تو می شود باشدم بادبان؟


بگو ! حرف دل را بزن ! راحت و بی ریا

تو از چشم من یا زبان خودت در فشان

ح.ح

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 7:56  توسط حامد حضرتی  | 
عزیزم می دونم الان خوابی.ایشالله که تو خواب ناز.ولی امیدوارم این روزای زندگی من خواب نباشه.اگرم خوابم.نمی خوام هیچ وقت از این خواب پاشم.حتی اگه این خواب , خواب ابدی باشه.چونکه هیچ وقت به این راحتی نفس نکشیدم.چونکه هیچ وقت به این قشنگی زندگی نکردم.چون که هیچ وقت تا حالا نفهمیدم که همچین لحظه هایی وجود داره که بتونم تصورشو بکنم تا بعد جزو آرزو هام باشه.می دونم که می فهمی چی می گم.خوب می فهمی .چون من خوب می فهممت.

      می دونی ؟ چون نمی دونم الان خوابم یا بیدارم شبو روزمو گم کردم.می ترسم خوابیدنم مصداق بیدار شدنم باشه.خلاصه اینکه اگه الان خوابم نمی خوام بیدار شم و اگرم الان بیدارم نمی خوام بخوابم.من فقط الان انقد می دونم که اگه الان شب بود تو نبودی.اگه الان شب بود دنیای من انقد روشن نبود.اگه الان شب بود نمی گفتن که ساعت 2:10 بامداده.

      همه ی این حرفا رو زدم که از جمله ی کلیشه ایه "دوست دارم" استفاده نکنم.می دونم که تا حالا خودتم فهیدی.لاقل اگه تا الانم نفهمیده بودی که بازم می دونم فهمیدی الان دیگه با خوندن اینا می فهمی.ولی بازم دلم راضی نمی شه دلم می خواد از همون جمله ی کلیشه ای استفاده کنم.پس عزیزم خیلی دوست دارم.

                                                                                                                       ح.ح

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 2:7  توسط حامد حضرتی  | 


دستم از اول

از روی قلبم

تقلب می کرد

به همین دلیل

عروض از قلم می افتد

برای غزل

صدای قلب تو را لازم دارم

برای مثنوی

لحن صدای تو را کم دارم

و برای قصیده و بحر طویل

چشمان بی نهایتت را..

تا نیایی

به اسم سپید

همه ی ورق ها را 

سیاه می کنم..

ح.ح

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:16  توسط حامد حضرتی  | 


دلم  را به تو نمی دهم

دلم نمی خواهد

بردن

از دید من

همان دزدیدن است

وقتی که می دانم

اگر دستت به آن برسد

دیگر

من دستم به تو نمی رسد...

ح.ح

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 8:52  توسط حامد حضرتی  | 
 
  بالا